|
دیروز شیطان را دیدم در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود
فریب میفروخت!
مردم دورش جمع شده بودند
هیاهو میکردند....هول میزدند و بیشتر میخواستند...
توی بساطش همه چیز بود...غرور ..حرص.. دروغ...خیانت...و..و...و
هرکس چیزی میخرید و در آزایش چیزی میداد...بعضی تکا ای از قلبشان را و بعضی پاره ای از روحشان را....
بعضی ایمانشان را نی دادند و بعضی آزادگیشان را!!
شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم میداد.....
حالم را بهم میزد
دلم میخواست همه ی تنفرم رو توی صورتش تف میکردم...
انگار ذهنم را خواند...!!!!
موذیانه خندید و گفت:
من کاری با کسی ندارم ..فقط گوشه ای بساطم را پهن کردم و آرام نجوا میکنم...نه داد و فریاد و نه قال و قیل و نه کسی را مجبور میکنم از من چیزی بخرد.
میبینی ادم ها خودشان دور من جمع شدند...
جوابش را ندادم...!!
آرام به من نزدیک شد و در گوشم گفت البته تو با اینها فرق میکنی....
تو زیرکی و مومن ..زیرکی و ایمان آدم را نجات میدهد.
اینها ساده اند و گرسنه.. با هر چیزی فریب میخورند...
از شیطان بدم میآمد حرفهایش اما شیرین بود.
گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.....
ساعتها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود.
دور از چشم شیطان آن را برداشتم و گذاشتم توی جیبم.
با خودم گفتم بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد
به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم
اما درون آن چیزی جز غرور نبود
جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاقم ریخت....
فریب خورده بدم فریب...
دستم را روی قلبم گذاشتم نبود..
فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشتم.
تمام راه را دویدم
تمام راه را لعنتش کردم
تمام راه را خدا خدا کردم
میخواستم یقه اش را بگیرم عبادت دروغی اش را بزنم توسرش...
نشستمو های های گریه کردم...
اشکهایم که تمام شد بلند شدم تا بی دلیم را با خود ببرم کا ناگاه صدایی شنیدم...
صای قلبم بود...
و همان جا به سجده افتادم .... به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود...
|