تبليغاتX
بیا بریم پیش خدا

بیا بریم پیش خدا

فریادم را تنها تو در سکوتم میشنوی...گر تو هم نبودی تنها در سکوتم جان می دادم...

دوست داشتن بهتره یا عشق؟؟دکتر شریعی شما چی میگی؟

عشق یك جوشش كور است
 و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه واز روی بصیرت روشن و زلال.


 
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع می كند و تا هرجا كه روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.
 
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میكند.
 
عشق طوفانی ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.
 
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میكند و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.
 
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.
 
عشق یك فریب بزرگ و قوی است ،
دوست داشتن یك صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.
 
عشق در دریا غرق شدن است،
دوست داشتن در دریا شنا كردن.
 
عشق بینایی را میگیرد،
دوست داشتن بینایی میدهد.
 
عشق خشن است و شدید و ناپایدار،
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.
 
عشق همواره با شك آلوده است،
دوست داشتن سرا پا یقین است و شك ناپذیر.
 
ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.
 
عشق نیرویی است در عاشق ،كه او را به معشوق میكشاند،
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، كه دوست را به دوست می برد.
 
عشق تملك معشوق است،
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.
 
عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد ومیخواهد كه همه ی دل ها آنچه را او از دوست
در خود دارد ،داشته باشند.
 
در عشق رقیب منفور است،
 در دوست داشتن است كه: “هواداران كویش را چو جان خویشتن دارند” كه حسد شاخصه ی عشق است
عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند و همواره در اضطراب است كه دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور میگردد
 
دوست داشتن ایمان است و ایمان یك روح مطلق است ، یك ابدیت بی مرز است و از جنس این عالم نیست.”

 

مرسی دکتر

یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 |

بساط شیطان و جعبه ی عبادت...

دیروز شیطان را دیدم در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود

فریب میفروخت!

مردم دورش جمع شده بودند

هیاهو میکردند....هول میزدند و بیشتر میخواستند...

توی بساطش همه چیز بود...غرور ..حرص.. دروغ...خیانت...و..و...و

هرکس چیزی میخرید و در آزایش چیزی میداد...بعضی تکا ای از قلبشان را و بعضی پاره ای از روحشان را....

بعضی ایمانشان را نی دادند و بعضی آزادگیشان را!!

شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم میداد.....

حالم را بهم میزد

دلم میخواست همه ی تنفرم رو توی صورتش تف میکردم...

انگار ذهنم را خواند...!!!!

موذیانه خندید و گفت:

من کاری با کسی ندارم ..فقط گوشه ای بساطم را پهن کردم و آرام نجوا میکنم...نه داد و فریاد و نه قال و قیل و نه کسی را مجبور میکنم از من چیزی بخرد.

میبینی ادم ها خودشان دور من جمع شدند...

جوابش را ندادم...!!

آرام به من نزدیک شد و در گوشم گفت البته تو با اینها فرق میکنی....

تو زیرکی و مومن ..زیرکی و ایمان آدم را نجات میدهد.

اینها ساده اند و گرسنه.. با هر چیزی فریب میخورند...

از شیطان بدم میآمد حرفهایش اما شیرین بود.

گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.....

ساعتها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود.

دور از چشم شیطان آن را برداشتم و گذاشتم توی جیبم.

با خودم گفتم بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد

به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم

اما درون آن چیزی جز غرور نبود

جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاقم ریخت....

فریب خورده بدم فریب...

دستم را روی قلبم گذاشتم نبود..

فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشتم.

تمام راه را دویدم

تمام راه را لعنتش کردم

تمام راه  را خدا خدا کردم

میخواستم یقه  اش را بگیرم عبادت دروغی اش را بزنم  توسرش...

نشستمو های های گریه کردم...

اشکهایم که تمام شد بلند شدم تا  بی دلیم  را با خود ببرم کا ناگاه صدایی شنیدم...

صای قلبم بود...

و  همان  جا به سجده افتادم .... به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود...

 

 

 

جمعه بیستم شهریور 1388 |

باش با من که همه رهگذران میگذرند...

 

چه حس قشنگیه وقتی از همه جا بمونی

وقتی از همه جا و همه کس رونده بشی

اما بدونی یکیو داری

یکی که مث بقیه رهگذر نیست

یکی که اگه پایه باشی پایست

و اگرم تو پایه نباشی بازم پایست

و خداست پاسخ همه ی نداشته هایم

چقد قشنگه که وقتی میبینی پر و بالم شیکسته و

زخمی و دور از تو ام  بازم یکیو میفرستی تا رو زخمم مرهم بذاره

تا به پرو بالم جون بده بگه تو هنوزم همون بنده ای

که خدا دوست داره

کوشی پس خدا منتظرته

پاشو

چقد قشنگه حضور گرمت توی شبای سرد من

شبای که پر از تشویشو ترس و تنهایی بود

حالا میدونم که چقد راحت و محکم دلبری میکنی

خدایا منو محکم به خودت بچسبون

نذا ازت دور شم با این که همه ی وجودت زیباییه

همش لبریز از عشق به بندته

خدایا تو یی که به من معنا میدی

نذا بی معنا شم

عالی تر از همیشه اما

 

پ ن : ممنونم ازت یه دنیا مشاور آسمونی

 

 

چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 |

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد.

 

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. باران گرفت.

مادرم گفت : چه بارانی می آید.

پدرم گفت : بهار است.

و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباسهای ما خاکی بود .

 او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکانید.

لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبهامان را از زیر لباسمان دیدیم.

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد.

 آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود. پیامبر کنارشان زد.

 خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دستهایمان گذاشت.

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد و

ناگهان هزار گنجشک عاشق از سرانگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند

و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود به ما بخشیدند و

 ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد.

 ما هزار درِ بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید.

 پیامبر کلیدی برایمان آورد . اما نام او را که بردیم قفل ها بی رخصت کلید باز شدند.

من به خدا گفتم : امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد.

امروز انگار اینجا بهشت است.

خدا گفت :

 کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد

 و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست.

 

پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 |

خودت می دونی...

 

دستم بگیر کز غم ایام خسته ام

نازم بکش که عاشقمو دل شکسته ام

از خود مران مرا که غم می خورم هنوز..

جز با دو دو چشم مست تو عهدی نبسته ام

پنجشنبه یازدهم تیر 1388 |

اینجا یعنی چند کیلومتری مرگ....

 

دیگه زیبایی ها واسم زشت شده

عشقای زمینی چرت ترین چیز ممکن و حالا یه عشق بزرگ...

خیلی وقته دچار تزلزل شدم

دیگه از عشقم نمینوشتم همش دنبال خوشی رو زمین بودم و خودم نمی دونستم...

خودم نمی دونستم دارم چه بلایی سر خودم در میارم

اما حالا این عشق به من فهموند

دوباره عاشقم کرد

نه از اون عشقایی که وقتی آدم جوگیر میشه میگه از همه بیزارم غیر خدا...

و از فرداش باز همون آش و همون کاسه

چن روزی هس که همه ی دردام پاک شده

شدم خالی خالی مث بچه ها...

به خودش قسم خودم مث ...چیز تو کفش موندم...

چن قدم دیگه تا مرگ من مونده

کاش زودتر از همه ی زنده بودنهای زمینی خلاص شم و دوباره مطلق زنده شم...

مرگ برای من مرگ از ناخالصی های وجودمه

دعا کنین بمیرم...

خدایا تو زیباترینییییییی...

بوس بوس

پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 |

دنیا را بد ساخته اند

 

کسی را که دوست میداری دوستت ندارد

و کسی که تو را دوست میدارد تو دوستش نداری

و کسی که تو را دوست دارد و تو هم اورا

به رسم و آیین هرگز به هم نمیرسید....

 

اعصابم خورده  با این وضع امتحان دادنم

امتحان آزمایشگاه انگل رو داغون دادم

امتحان ایستگاهی بود کلی هل شدم ایستگاها رو جا به جا نوشتم

تازه اسم و فامیلمم ننوشتم

چقد داغونم.... اخ  

تا بعد یا حق

سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 |

+ فکر کنید

 

يه روز بهم گفت:

 «مي‌خوام باهات دوست باشم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».



بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».



يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».


بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه من هم خيلي تنهام».



يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه جاي دور،

 جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا.

 آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».



بهش لبخند زدم و گفتم:

«آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».



يه روز تو نامه‌ش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم.

 آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».



براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم:

 «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».



يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت:

 «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».



براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي خوشحالم و

چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه اينه که نمي دونه من هنوز هم خيلي تنهام

 

دوشنبه یازدهم خرداد 1388 |

خدای من

 

باش با من که همه رهگذران میگذرند

همه خوبند ولی...

خوبتر از خوب تویی

سه شنبه پنجم خرداد 1388 |